|
|
|
|
|
عرض سلام شب جمعه اگر گشتی مهیّا به سوی کربلا ای پور زهرا به جدّ تشنه کامِ سر جدایت سلامی هم بده از جانب ما داد دل بیا برگیر داد دل ز اعدا از آن اعدای بی پروای زهرا دگر زین بیش بهر داد خواهی مکن یابن الحسن امروز و فردا تمنّای وصال به آه و ناله شب های مولا به سوز سینه مجروح زهرا به جز درک حضور و بزم وصلت ندارم از خدا دیگر تمنّا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط منتظر
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا يادداشتي از طرف خدا به: شما تاريخ : امروز از: خالق موضوع : خودت من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق( براي خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو ! وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است. شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بيکار است و شغلي ندارد. ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند. وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده.. وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد. ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گزار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند. وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند. ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي! سلامت و شاد و موفق باشيد در پناه خالق بي همتا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط منتظر
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم کجای این زندگی هستم. نمی دانم چرا دارم به خودم هم دروغ می گویم . نمی دانم چرا قلب و دل و زبونم یکی نیست . نمی دانم چرا دلم حرف زبونم را نمی فهمه . نمی دانم چرا به فریادهایی که از عمق وجودم شنیده می شود اهمیتی نمی دم . نمی دانم چرا دارم روی محبت او سرپوش می ذارم . نمی دانم چرا وقتی یک محبت دیگر می آید وسط از او ن غافل می شم . دیگر چشمم هیچ چیزی را نمی بینه ، صدای هیچ کس را نمی شنوم ، حتی وقتی اسم قشنگش را می شنوم باز هم بی تفاوتم . نمی دانم چرا ؟ نمی دانم چرا ؟ نمی دانم چرا ؟ ... از خودم بدم می یاد . دیگه نفس کشیدن برام خیلی سخت شده . آخه یه آدم چقدر می تونه بی خیال باشه . چقدر می تونه گیج باشه . منی که ادعای عاشقیم چشم و دلم را کور کرده . منی که خودم رو از خیلی ها بهتر می دونم . از خودم بدم می یاد . حتی بود و نبودشم برام فرقی نداره . غم او که برام مهم نیست . خون گریه کردنش که برام مهم نیست . درد گرفتن قلبش که به خاطر گناهای منه برام مهم نیست ؟ هست ؟ من که زندگیم سر جاشه ، خوابم سر جاشه ، تفریحم سر جاشه ، کارم سر جاشه ، امنیتم که سر جاشه ، دیگه چه غمی . از خودم بدم می یاد . بدم می یاد . بدم می یاد . تا کی می خوام به خودم بگم که اون منو از طوفان دریاها نجات می ده . تا کی می خوام به خودم بگم که اون از خطاهای من می گذره . تا کی می خوام به خودم بگم که اون مهربونترین مهربونهاست . تا کی می خوام به خودم بگم که من در خواب غفلتم . پس بیداری کی ؟ تا کی می خوام به خودم بگم که اون بخشنده ترین انسانهاست . پس ترک گناه کی ؟ تا کی می خوام به خودم بگم که اون پدر منه . پس محبت فرزند نسبت به پدر کجاست ؟ تا کی می خوام به خیال خودم بگم که من عاشقم . پس همتم کجاست ؟ همتم کجاست ؟ همتم کجاست ؟ نه . نه . من می خوام تلاش کنم . می خوام از خواب غفلت بیدار شم . دیگه تصمیم خودمو گرفتم . تمام همتمو به کار می گیرم . دل و قلب و زبونم را یکی کردم .عزممو جزم کردم . چه زمانی بهتر از جشن میلادش . آره ، می خوام مرهمی بر دل مهربون مجروحش بشم . حتی اگه با خوندن به دعای فرج باشه . جانم به فداش ، جانم به فداش ، جانم به فداش . اللهم عجل لولیک الفرج
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط منتظر
|
|
||
|
|
|
|
|
1- امام علی علیه السلام فرمودند: لا یَعدَمُ الصَبورُ الظَّفَرَ و اِن طالَ بِهِ الزَّمان شخص صبور پیروزی را از دست نمی دهد و عاقبت به پیروزی می رسد اگر چه زمانی طولانی بر او بگذرد. (جهاد النفس، ح251) ۲- رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: أجملوا فی طلب الدنیا فإن کلا میسر لما خلق له در طلب دنیا معتدل باشید و حرص نزنید، زیرا به هر کس هر چه قسمت اوست می رسد. (کتاب التجارات، ح2133)
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط منتظر
|
|
||
|
|
|
|
|
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم یادمان باشد اگر خازرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم یادمان باشد اگر حال خوشی دست بداد جز برای فرج یار دعایی نکنیم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط منتظر
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
دست تو
|
||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط منتظر
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
«بسم الله الرحمن الرحیم» «صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا» « قطره ای از دريای معرفت فاطمی »
برایم دعا کنید وقتی عزیز گرفتاری از شما تقاضای دعا می کند برایش دعا می کنید. برای رفع مشکلش تلاش می کنید. خودتان را به زحمت می اندازید تا شاید غمی از دلش بردارید. هر چه وابستگی به این عزیز بیشتر باشد، دعای شما شدیدتر است. و کدام عزیز ، عزیزتر از فرزند رسول خدا، که جانش از جانمان عزیزتر است و همه می گوییم: فدایت شوم مولا، خودم و پدر و مادرم! اینک بشنویم واگویه های مولایمان را که گویا چنین می گوید: در حیرتم چرا صدای مرا نمی شنوید! چرا به یاریم نمی آئید؟ چرا غمی از دلم برنمی دارید. آیا کسی نیست فریاد غریبی ام را اجابت کند؟ دوستی ندارم که برایم دعا کند؟ غمخوار و مونسی نیست که تسلایم دهد؟ ناله های مادرم، گریه های شبانه اش، بیماری و غربتش دلم را آتش می زند. مظلومیت پدرم، دستان بسته اش، ریسمان گردنش، چادر خاک آلود مادرم دلم را خون کرده. گاه غنچه نشکفته اش برایم قصه می گوید. قصه نه بل از غصه ها می گوید. از فراق باغبان و تنهایی گل هایش، از پژمردگی شان، از بی کسی شان از زیادی دشمنانشان از حق پایمال شده شان، از جفای به تنها دخترشان و خانه نشینی همسرش از اینکه چگونه وصیت پیامبر خدا فراموش شده و نابخردان در زیر سقفی به نام سقیفه گرد هم جمع شده و بنیان گذار ظلمت و عداوت در سراسر گیتی شدند. ظلمی به بلندی آسمان خانمان سوز و وحشیانه. بستن دستان ابرمرد روزگار و خانه نشینی اش، کشتن همسر جوانش او که راضیه بود و مرضیه، پدرش او را ام ابیها می گفت. خدایش در وصفش گفته بود: «ان الله یرضا لرضا فاطمه و یغضب لغضبها». او را که حامل چنین مقام عظمایی بود غریبانه و ظالمانه کشتند. به چه جرمی کشتند؟ بِاَیّ ذَنبٍ قُتِلَت؟ به کدامین گناه او را کشتند؟ به گناه دفاع از ولایت. حمایت از امیرالمومنین، از امام زمانش. نه اینکه همسرش بود. هرگز، چون وی بارها از پدر گرامیش شنیده بود: «مَن مات و لم یَعرِف اِمامَ زمانه مات میتَهً جاهلیه» هر کس که بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است. مادرم آنروز از امام زمانش علی ابن ابیطالب دفاع کرد او که دختر نبی بود، و همسر وصی به فرموده پدر گرامیش از امام خود حمایت نمود. اما کور دلان را که دیگر فهمی نمانده بود آنان مادر جوانم را به بهانه حمایت از شوهرش کشتند و غنچه ناشکفته اش را خشکاندند. لحظه ای نیست که برای غربتش گریان نباشم، ساعتی نیست که اذن ظهورم را تمنا نکنم. می آیم، دیر یا زودش مهم نیست مهم این است که می آیم و قاتلین مادرم را قصاص می کنم. اما شما هم خدا بر این مهم دعا کنید، طاقتها به پایان رسیده، صورت نیلی مادرم، پهلوی شکسته اش تاب و توانها را برده است. برایم دعا کنید. برایم دعا کنید.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط منتظر
|
|
||
|
|
|
|
|
طرح شبهه: چگونه مىتوان باور داشت كه با وجود علي (ع) در درون منزل، همسر او براى باز كردن در خانه برود! چرا خود علي (ع) براى بازكردن در نرفت؟ نقد و بررسي: نزديك در ورودى منزل نشسته بود و با ديدن عمر و همراهان وى، در را به روى آنان بست. أوّلاً: آن چه كه از برخى از روايات استفاده مىشود: حضرت فاطمه سلام الله عليها مرحوم عياشى در تفسير، شيخ مفيد در الإختصاص و... نوشتهاند: قال: قال عمر قوموا بنا إليه فقام أبو بكر وعمر وعثمان وخالد بن الوليد و المغيرة بن شعبة وأبو عبيدة بن الجراح وسالم مولى أبي حذيفة وقنفذ وقمت معهم فلما انتهينا إلى الباب فرأتهم فاطمة صلوات الله عليها أغلقت الباب في وجوههم وهي لا تشك أن لا يدخل عليها إلا باذنها، فضرب عمر الباب برجله فكسره، وكان من سعف، ثم دخلوا فأخرجوا عليا ( عليه السلام ) ملببا.... عمر گفت: برخيزيد تا پيش او (علي) برويم، پس ابوبكر، عمر، عثمان، خالد بن وليد، مغيرة بن شعبة، ابوعبيد جراح، سالم مولى ابوحذيفة، قنفذ و من به همراه او راه افتاديم، چون نزديك خانه رسيديم، فاطمه آنان را ديد و لذا در را بست و شك نداشت كه بدون اجازه وارد نخواهند شد، عمر در را با لگد شكست، سپس وارد خانه شدند و علي را بيرون آوردند در حالى كه به خاطر اين پيروزى الله اكبر مىگفتند. السمرقندى المعروف بالعياشي، أبى النضر محمد بن مسعود بن عياش السلمى (متوفاي320هـ)، تفسير العياشي، ج2، ص67، تحقيق: تحقيق وتصحيح وتعليق: السيد هاشم الرسولي المحلاتي، ناشر: المكتبة العلمية الإسلامية – طهران. الشيخ المفيد، محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبي عبد الله العكبري، البغدادي (متوفاي413هـ) الاختصاص ص 186، تحقيق: علي أكبر الغفاري، السيد محمود الزرندي، ناشر: دار المفيد للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت، الطبعة: الثانية، 1414هـ - 1993 م. المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 28، ص 227، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983 م. و در روايت سليم نيز آمده: ثُمَّ أَقْبَلَ حَتَّى انْتَهَى إِلَى بَابِ عَلِيٍّ وَفَاطِمَةُ عليهما السلام قَاعِدَةٌ خَلْفَ الْبَابِ قَدْ عَصَبَتْ رَأْسَهَا وَنَحَلَ جِسْمُهَا فِي وَفَاةِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه وآله فَأَقْبَلَ عُمَرُ حَتَّى ضَرَبَ الْبَابَ ثُمَّ نَادَى يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ [افْتَحِ الْبَابَ] فَقَالَتْ فَاطِمَةُ يَا عُمَرُ مَا لَنَا وَلَكَ لَا تَدَعُنَا وَمَا نَحْنُ فِيهِ قَالَ افْتَحِي الْبَابَ وَإِلَّا أَحْرَقْنَاهُ عَلَيْكُمْ فَقَالَتْ يَا عُمَرُ أَمَا تَتَّقِي اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ تَدْخُلُ عَلَى بَيْتِي وَتَهْجُمُ عَلَى دَارِي فَأَبَى أَنْ يَنْصَرِفَ ثُمَّ دَعَا عُمَرُ بِالنَّارِ فَأَضْرَمَهَا فِي الْبَابِ فَأَحْرَقَ الْبَابَ. عمر آمد تا به خانه رسيد، فاطمه پشت در نشسته بود، سرش را بسته بود و بدنش از غم از دست دادن پدر نحيف و لاغر شده بود، عمر در را كوبيد و گفت: اى پسر ابوطالب! در را باز كن، فاطمه فرمود: اى عمر به ما چه كار دارى؟ ما را با مصيبتى كه گرفتارش شدهايم تنها بگذار. عمر گفت: در را باز كن وگرنه خانه را به آتش مىكشم. فاطمه فرمود: آيا از خداوند نمىترسى كه وارد خانه ما مىشوي، عمر بازنگشت و آتش خواست و آتش را بر در خانه افكند و آن را سوزاند. الهلالي، سليم بن قيس (متوفاي80هـ) كتاب سليم بن قيس، ص 864، تحقيق محمد باقر الأنصاري، ناشر: انتشارات هادى ـ قم، الطبعة الأولي، 1405هـ. ثانياً: حضرت صديقه شكى نداشت كه جمعيت بدون اذن داخل منزل نخواهند شد؛ چون نص قرآن است كه بدون اجازه وارد خانه كسى نشويد: يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَدْخُلُواْ بُيُوتًا غَيرَْ بُيُوتِكُمْ حَتىَ تَسْتَأْنِسُواْ وَتُسَلِّمُواْ عَلىَ أَهْلِهَا ذَالِكُمْ خَيرٌْ لَّكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ. فَإِن لَّمْ تجَِدُواْ فِيهَا أَحَدًا فَلَا تَدْخُلُوهَا حَتىَ يُؤْذَنَ لَكمُْ وَإِن قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُواْ فَارْجِعُواْ هُوَ أَزْكىَ لَكُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيم. النور / 27 و 28. اى افرادى كه ايمان آوردهايد! در خانههايى غير از خانه خود وارد نشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد اين براى شما بهتر است شايد متذكّر شويد! و اگر كسى را در آن نيافتيد، وارد نشويد تا به شما اجازه داده شود و اگر گفته شد: «بازگرديد!» بازگرديد اين براى شما پاكيزهتر است و خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است!. خانه فاطمه، برتر از خانه پيامبران: و از طرفى خانه انبياء احترام ويژهاى دارد كه كسى حق ورود بدون اجازه ندارد: يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لاتَدْخُلُواْ بُيُوتَ النَّبِىِّ إِلا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ. الأحزاب /53. اى افرادى كه ايمان آوردهايد! در خانههاى پيامبر داخل نشويد مگر به شما داده شود. و شكى نيست كه خانه حضرت صديقه طاهره خانه پيغمبر محسوب مىشود همانطورى كه در تفاسير متعدد اهل سنت ذيل آيه شريفه: فِى بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُو يُسَبِّحُ لَهُو فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالْأَصَالِ. النور/36. در خانههايى كه خدا رخصت داده كه [قدر و منزلت] آنها رفعت يابد و نامش در آنها ياد شود. در آن [خانه] ها هر بامداد و شامگاه او را نيايش مىكنند. سيوطى و ديگران از قول ابوبكر از نبى مكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كردهاند كه خانه علي و زهرا عليهما السلام از با فضيلتترين خانههاى انبياء محسوب مىشود: وأخرج ابن مردويه عن أنس بن مالك وبريدة قال: قرأ رسول الله صلى الله عليه وسلم هذه الآية ) في بيوت أذن الله أن ترفع ( فقام اليه رجل فقال: أي بيوت هذه يا رسول الله قال: بيوت الأنبياء. فقام اليه أبو بكر فقال: يا رسول الله هذا البيت منها ـ البيت علي وفاطمة ـ قال: نعم من أفاضلها. رسول خدا (ص) اين آيه را تلاوت فرمود، شخصى پرسيد: اين كدام خانه ها است؟ فرمود: خانه هاى پيامبران. ابوبكر پرسيد: آيا خانه علي و فاطمه هم از همان خانه ها است؟ فرمود: بلي، از برترين آن است. السيوطي، عبد الرحمن بن الكمال جلال الدين (متوفاي911هـ)، الدر المنثور، ج 6، ص 203، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1993 م؛ الثعلبي النيسابوري أبو إسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم (متوفاي427هـ) الكشف والبيان، (متوفاي 427 هـ - 1035م)، ج 7، ص 107، تحقيق: الإمام أبي محمد بن عاشور، مراجعة وتدقيق الأستاذ نظير الساعدي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ-2002م؛ الثعالبي، عبد الرحمن بن محمد بن مخلوف (متوفاي875هـ)، الجواهر الحسان في تفسير القرآن، ج 7، ص 107، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات – بيروت. الآلوسي البغدادي، العلامة أبي الفضل شهاب الدين السيد محمود (متوفاي1270هـ)، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، ج 18، ص 174، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت. افزون بر اين تصور اين بود كه با توجه به موقعيت حضرت زهرا (سلام الله عليها) و احترام رسول اكرم صلى الله عليه وآله مردم با ديدن حضرت صديقه خجالت بكشند و متعرض نشوند همچنان كه عدّهاى با شنيدن صداى حضرت صديقه برگشتند. قام عمر فمشى ومعه جماعة حتى أتوا باب فاطمة فدقوا الباب، فلما سمعت أصواتهم نادت بأعلى صوتها باكية: يا رسول الله ما ذا لقينا بعد أبي من ابن الخطاب وابن أبي قحافة! فلما سمع القوم صوتها وبكاءها انصرفوا باكين، فكادت قلوبهم تتصدع وأكبادهم تنفطر، وبقي عمر معه قوم. عمر همراه عدهاى به طرف خانه فاطمه آمد و در را كوبيد، فاطمه با شنيدن سر وصداى جمعيت با صداى بلند و همراه گريه فرياد زد: اى رسول خدا چه مصيبتهايى پس از تو از پسر خطاب و پسر ابوقحافه مىبينيم. گروهى با شنيدن گريه فاطمه دلشان به درد آمد و با گريه آنجا را ترك كردند؛ اما عمر با گروهى ديگر باقى ماندند. الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 16، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م، با تحقيق شيري، ج1، ص37، و با تحقيق، زيني، ج1، ص24. بنابراين حضرت صديقه طاهره، هنگام هجوم، با ديدن عمر و همراهانش در را بست و نزديك دَر ايستاده بود و احتمال نمىداد كه با وجود آن حضرت متعرض خانه شوند و اين بيشرمى مهاجمان بود كه حرمت خانه و اهل آن را رعايت نكردند و به قول سلمان فارسى رضوان الله تعال عليه، كرديد و نكرديد و ندانستيد كه چه كرديد. همسران رسول خدا (ص) و باز كردن دَر براي نامحرم: نگاهى به روش پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در موضوع مورد بحث، بهترين دليل بر محكوميت شبهه انگيزان است؛ چرا كه موارد گوناگونى در كتابهاى شيعه و اهل سنت وجود دارد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله به همسرانش اجازه مىداد تا درب خانه را به روى ديگران ( نا محرمان ) باز كنند. الف: امّ سلمه و باز كردن دَرِ خانه براي علي (عليه السلام): عن علقمة عن عبد الله قال خرج رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) من بيت زينب بنت جحش وأتى بيت أم سلمة فكان يومها من رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) فلم يلبث أن جاء علي فدق الباب دقا خفيفا فانتبه النبي ( صلى الله عليه وسلم ) للدق وأنكرته أم سلمة فقال رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) قومي فافتحي له رسول خدا (ص) از خانه زينب دختر جحش بيرون آمد و وارد خانه امّسلمه شد؛ چون آن روز نوبت آمدن آن حضرت به خانه وى بود، مدتى نگذشته بود كه علي آهسته دقّ الباب كرد، رسول خدا (ص) بيدار شد، امّسلمه پاسخ نداد، پيامبر فرمود: بلند شو و در را باز كن.... ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله،(متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج 42، ص 470، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995 الرافعي القزويني، عبد الكريم بن محمد (متوفاي623 هـ)، التدوين في أخبار قزوين، ج 1، ص 89، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت تحقيق: عزيز الله العطاري، 1987م. ب: عائشه به دستور رسول خدا (ص) دَر را براي علي (ع) باز كرد: وعن جعفر بن محمد الصادق عليه السلام عن أبيه عن آبائه عن علي عليه السلام قال: كنت أنا ورسول الله صلى الله عليه وآله في المسجد بعد أن صلى الفجر، ثم نهض ونهضت معه، وكان رسول الله صلى الله عليه وآله إذا أراد أن يتجه إلى موضع أعلمني بذلك، وكان إذا أبطأ في ذلك الموضع صرت إليه لأعرف خبره، لأنه لا يتصابر قلبي على فراقه ساعة واحدة فقال لي: أنا متجه إلى بيت عائشة، فمضى صلى الله عليه وآله ومضيت إلى بيت فاطمة الزهراء عليها السلام فلم أزل مع الحسن والحسين فأنا وهي مسروران بهما، ثم إني نهضت وسرت إلى باب عائشة، فطرقت الباب فقالت: من هذا؟ فقلت لها: أنا علي فقالت: إن النبي راقد، فانصرفت، ثم قلت: النبي راقد وعائشة في الدار، فرجعت وطرقت الباب فقالت لي عائشة: من هذا؟ فقلت لها: أنا علي فقالت: إن النبي صلى الله عليه وآله على حاجة فانثنيتمستحييا من دق الباب، ووجدت في صدري ما لا أستطيع عليه صبرا، فرجعت مسرعا فدققت الباب دقا عنيفا، فقالت لي عائشة: من هذا؟ فقلت: أنا علي فسمعت رسول الله صلى الله عليه وآله يقول: يا عائشة افتحي له الباب، ففتحت ودخلت.... نماز صبح را با رسول خدا (ص) خواندم، با آن حضرت از مسجد بيرون آمدم، اگر جايى مىرفت به من خبر مىداد و هنگامى كه دير بر مىگشت سراغ وى مىرفتم تا مطلع شوم؛ چون دورى او را نمىتوانستم تحمل نمايم، فرمود: به خانه عائشه مىروم، من نيز نزد فاطمه رفتم و در كنار حسن و حسين همه خوشحال بوديم، سپس به طرف خانه عائشه رفتم و دَر زدم، گفت: كى هستى؟ گفتم: علي، گفت: پيامبر استراحت مىكند، برگشتم و دو مرتبه رفتم و دَر را كوبيدم، گفت: كيستى؟ گفتم: علي، گفت: پيامبر را كارى است، دلم تاقت نياورد، براى دفعه سوّم دقّ الباب كردم، عائشه گفت: كيستى؟ گفتم: علي، صداى رسول خدا را شنيدم، فرمود:اى عائشه دَر را باز كن، عائشه دَر را باز كرد و من وارد شدم.... الطبرسي، أبي منصور أحمد بن علي بن أبي طالب (متوفاي 548هـ)، الاحتجاج، ج1، ص 292 و 293، تحقيق: تعليق وملاحظات: السيد محمد باقر الخرسان، ناشر: دار النعمان للطباعة والنشر - النجف الأشرف، 1386 - 1966 م. المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 38 ص 348، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983 م. آنچه گذشت يك روايت از كتابهاى شيعه و يك روايت از كتابهاى اهل سنت بود كه به عنوان نمونه ذكر شد كه در آنها رسول خدا صلى الله عليه وآله با توجه به اين كه خود حضرتش در خانه حضور داشت اجازه مىداد تا همسرانش دَر را براى افراد نا محرم باز كنند، و اين نشان مىدهد كه اين عمل با رعايت وظايف شرعى منعى نخواهد داشت. عايشه و عمر، سر يك سفره نشستند: طبق روايت صحيح السندى كه اهل سنت در اكثر كتابهاى خودشان نقل كردهاند، رسول خدا به عمر اجازه داد كه با او و عائشه سر يك سفره بنشينند و حتى نقل كردهاند هنگامى كه از يك كاسه غذا مىخوردند، دست عائشه با دست عمر برخورد كرد. ابن أبي شيبه در المصنف، بخارى در ادب المفرد، ابن أبي حاتم، ابن كثير در تفسير و... نقل كردهاند: عن مجاهد قال مر عمر برسول الله صلى الله عليه وسلم وهو وعائشة وهما يأكلان حيسا فدعاه فوضع يده مع أيديهما فأصابت يده يد عائشة فقال أوه لو أطاع في هذه ووصواحبها ما رأتهن أعين. رسول خدا با عائشه مشغول خوردن غذا بود، عمر وارد شد، حضرت او را دعوت كرد تا با آنان غذا بخورد. عمر جلو رفت و دست در ميان ظرف غذا برد، دست با دست عائشه تماس مىگرفت، گفت: اوه! اگر در باره حجاب همسرانت از من پيروى مىكرد، هيچ چشمى آنان را نمىديد. إبن أبي شيبة الكوفي، أبو بكر عبد الله بن محمد (متوفاي235 هـ)، الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار، ج 6، ص 358، تحقيق: كمال يوسف الحوت، ناشر: مكتبة الرشد - الرياض، الطبعة: الأولى، 1409هـ؛ إبي أبي حاتم الرازي، عبد الرحمن بن محمد بن إدريس، تفسير ابن أبي حاتم، ج 10، ص 3148، تحقيق: أسعد محمد الطيب، ناشر: المكتبة العصرية - صيدا؛ البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، الأدب المفرد، ج 1، ص 362، تحقيق: محمد فؤاد عبدالباقي، ناشر: دار البشائر الإسلامية - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1409هـ – 1989م؛ المزي، يوسف بن الزكي عبدالرحمن أبو الحجاج (متوفاي742هـ)، تهذيب الكمال، ج 29، ص 138، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م؛ القرشي الدمشقي، إسماعيل بن عمر بن كثير أبو الفداء (متوفاي774هـ)، تفسير القرآن العظيم، ج 3، ص 506، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1401هـ؛ العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج 8، ص 531، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت. هيثمى پس از نقل اين روايت مىگويد: رواه الطبراني في الأوسط ورجاله رجال الصحيح غير موسى بن أبي كثير وهو ثقة. اين روايت را طبرانى در اوسط نقل كرده است، تمام راويان آن، راويان صحيح بخارى هستند؛ غير از موسى بن كثير كه او نيز مورد اعتماد است. الهيثمي، علي بن أبي بكر (متوفاي 807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 7، ص 93، ناشر: دار الريان للتراث/ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ. و سيوطى مىگويد: وأخرج الطبراني بسند صحيح عن عائشة قالت كنت آكل مع النبي صلى الله عليه وسلم في قعب فمر عمر فدعاه فأكل فأصابت أصبعه أصبعي فقال أوه لو أطاع فيكن ما رأتكن عين. طبرانى با سند صحيح از عائشه نقل كرده است كه گفت: من با رسول خدا در يك ظرف غذا مىخورديم كه عمر از آن جا گذشت، رسول خدا او را دعوت كرد، در حال غذا خوردن انگشتش به انگشت من خورد، عمر گفت: اوه! اگر او در باره شما از من اطاعت مىكرد، هيچ چشمى شما را نمىديد. السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، لباب النقول في أسباب النزول، ج 1، ص 178، ناشر: دار إحياء العلوم – بيروت. هنگامى كه نشستن با نامحرم سر يك سفره و خوردن غذا از يك كاسه؛ آنهم براى همسر رسول خدا اشكالى نداشته باشد، رفتن پشت در براى دختر آن حضرت نيز اشكالى نخواهد داشت. نتيجه: اولاً: صديقه شهيده، پشت در نرفت؛ بلكه جلوى در ايستاده بود كه با ديدن عمر و همراهان او به داخل خانه رفت و در را بست؛ پس اصلا حضرت زهرا سلام الله عليها پشت در نرفته بودد تا اين اشكال پيش بيايد؛ ثانياً: حتى اگر اين مطلب صحت نيز داشته باشد و حضرت پشت در رفته باشد، به دليل اين كه عين همين قضيه براى رسول خدا صلى الله عليه وآله پيش آمده و آن حضرت به همسران خود دستور دادهاند كه در را باز نمايند، اين اشكال دفع مىشود.
موفق باشيد گروه پاسخ به شبهات مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط منتظر
|
|
||
|
|
|
|
|
«بسم الله الرحمن الرحیم» «صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا» « قطره ای از دريای معرفت فاطمی »
غصب فدک، نقل مظلومیت دفعتاً خبر آمد فدک از دست رفت و این برای شما بانوی من که تازه داغ غصب خلافت دیده بودید کم غمی نبود کارگزارن شما هراسان آمدند و گفتند :خلیفه ما را از فدک بیرون کرد و افراد خود را در آنجا گماشت شما در بستر بیماری بودید و دستهایتان هنو ز می لرزید از همان دم که خلیفه اول در را بر پهلوی شما شکست و جان کودک همراهتان را گرفت و شما فریاد زدید : فضه مرا دریاب . شما مضطر و مضطرب از بستر بیماری بلند شدید و فرمودید: چرا . و شنیدید: فدک را هم غصب کردند به نفع حکومت غصبی و شما به محض شنیدن خبر غصب فدک فرمودید این اولین ناجوانمردی و بدترین هتک حرمت است قاتلهم الله. فدک کجاست ؟فدک سرزمینی آباد در سراشیبی خیبر با چشمه ای پر آب و منطقه وسیع کشاورزی و قلعه ای مهم بود و نسبت به خیبر نخلستانهای بیشتری داشت. ساکنان آن عده ای از یهود بودند که با اهل خیبر در ارتباط بودند. این باغ از ابتدا دست یهود بوده است تا سال هفتم هجرت در این سال که اسلام قدرتی فوق العاده می گیرد. یهود؛ بیم زده؛ از در مصالحه در می آیند و این باغ را به شخص پیامبر هدیه می کند تا در امان بمانند. بلافاصله پس از فتح فدک و معاهده صلحی که بین پیامبر صلی الله علیه وآله واهل فدک امضا شد آیه «وآت ذالقربی حقه » نازل گردید؛ یعنی حق خودشان را به آنان بده. پیامبر صلی الله علیه وآله از جبرئیل پرسید: منظور چه کسانی هستند و این حق کلام است؟ جبرئیل از طرف خدا عرضه داشت: فدک را به فاطمه عطا کن . پیامبر صلی الله علیه وآله شمارافرا خواند و فرمود: خداوند فدک را برای پدرت فتح کرد و چون لشکر اسلام آنجا رافتح نکرده اند، مخصوص من است و تعلق به مسلمانان ندارد و هر تصمیمی بخواهم درباره آن می گیرم. دستور خداوند نیز برعطای آن به تو نازل شده است. از سوی دیگر مهریه مادرت خدیجه بر عهده من مانده و پدرت در قبال مهریه مادرت و به دستور خداوند فدک را رسماً به شما بخشید. پیامبر ورقه ای خواست و امیرالمومنین علیه السلام را فرا خواند و فرمودند : سند فدک را به عنوان بخشوده و اعطایی پیامبر بنویس و ثبت کن. امیرالمومنین علیه السلام آن را نوشت وخود حضرت با ام ایمن بر آن شهادت دادند. پیامبر صلی الله علیه و آله در آنجا فرمود: ام ایمن زنی از اهل بهشت است. شما این نوشته را تحویل گرفتید و برای روزگاران بلند مدت فدک نگاه داشتید. سپس پیامبر مردم را در منزل شما جمع نمود و به آنان خبر داد که فدک از آن فاطمه است. در همانجا نیز از در آمد فدک به عنوان اعطایی شما بین مردم تقسیم کرد . در اولین برخورد پس از تصریف فدک خلیفه دوم به شما گفت: آن نوشته ای که می گفتی پدرت درباره فدک نوشته بیاور. شما فوراً سند فدک را آوردید و به ابوبکر نشان دادید و فرمودید: این نوشته پیامبر صلی الله علیه وآله برای من و فرزندانم است. جا داشت ارائه این سند مسئله را فیصله دهد. ولی آنان نه تنها کوچکترین اعتنایی به آن نکردند، بلکه اهانتی عظیم برساحت مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله روا داشتند؛ عمر نوشته پیامبر را از شما گرفت و پیش چشم مردم آب دهان بر آن انداخت و آن را پاره پاره کرد و بدین گونه علنا مخالفت خود را با امر پیامبر اعلام نمود. یکی از پیش بینی های ابوبکر و عمر درباره فدک، آماده سازی مدرکی جعلی برای اقدامشان بود برای این منظور از مطرح کردن جنبه های معنوی استفاده کردند که انبیاء درهم و دیناری باقی نمی گذارند و فقط علم و حکمت از خود به یادگار می گذارند و حدیث جعلی نحن معاشر الانبیاء لانورث مطرح شد که قابل سوء استفاده غاصبین باشد. اگر پدرتان رسول خدا پیش از ارتحال همه مسلمانان را جمع می کرد و سوال می فرمود: فدک از آن کیست؟ همه بی تأمل می گفتند: فاطمه. اینکه حالا چرا همه خفقان گرفته اند و دم برنمی آوردند؛ من نمی دانم. حداقل باید همان فقرا و مساکینی که از باغ، به دست شما روزی می خوردند و حالا نمی خوردند صدایشان در بیاید؛ اما انگار ایمان مردم هم با پیامبر رخت بربست و جای آن را رعب وحشت و حب دنیا گرفت. پس از وفات پدر بزرگوارتان هر روز چروک تازه ای بر پیشانی مبارکتان می نشست ؛اما از این حادثه ؛آنچنان برآشفتید که من مبهوت شدم . مرا ببخشید بانوی عالمیان با خودم فکر کردم که این فدک مگر چیست ؟که غصب آن زهرای مرضیه را اینگونه برمی آشوبد؟ فدک ملک با ارزش و پردرآمدی است درست. اما برای فاطمه بریده از دنیا و پیوسته به عقبی که مال دنیا ؛ ارزش نیست. تازه از فدک هم که خودهیچگاه بهره نمی بردید .فدک در تملک شما بود وفقر از سروروی این خانه می بارید. فدک از آن شما بود ونان جویی هم سفره شما رازینت نمی داد ؛فدک ملک شخصی شما بود وروزها وروزها دودی از مطبخ این خانه بلند نمی شد. .شوی شما علی ؛جان عالمی بفداش هزاران هزار درهم را در ساعتی بین فقرا تقسیم می کرد دستهایش را می تکاند و گرسنگی اش را به خانه می آورد . پس چه رازی بود در این ماجرا که شمارا از بستر خیز اند و به سوی ابوبکر کشاند؟ من این راز را دریافتم. اما چه فرقی می کند که فضه خادمه این راز رادریافته باشد یا نیافته باشد؟ کاش مردم این رازرامی فهمیدند؛ایمانشان را طوفان حادثه برده بود؛عقلشان چه شده بود؟ فدک برای شما باغ و ملک نبود ؛روی دیگر سکه خلافت بود و شما به همان محکمی که در مقابل غصب خلافت ایستادید، در مقابل غصب فدک مقاومت کردید. شمادر ماجرای غصب فدک درست مثل غصب خلافت، انحراف از اصل اسلام وپیام پیامبر را می دیدید. خلافت وفدک یعنی اسلام، یعنی پیامبر؛ یعنی سنت نبوی . این موضوع بود که شما را می سوزاند ودر اولین احتجاجتان به امر امیرالمومنین علیه السلام به مجلسی که ابوبکر و عمر به همراه عده ای به طور خصوصی در آن بودند رفتید و رسماً اعتراض خود را آغاز کردید و خطاب به ابوبکر فرمودید: چرا نماینده مرا از فدک اخراج نمودی در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله به امر خداوند آن رابرای من قرار داد؟ آیا می خواهی زمینی را از من بگیری که پیامبر از بین غنائمی که مسلمانان در راه آن جنگ نکرده اند به من بخشیده است؟ آیا نمی دانی یادگار پیامبر برای فرزندانش همین فدک است ؟ ابوبکر گفت: عایشه و عمر شهادت می دهند که پیامبر فرموده: النبی لا یورث یعنی پیامبر ارث نمی گذارد. شما فرمودید :این اولین شهادت ناحق است. من درباره فدک در اسلام شاهدانی دارم. فدک را پیامبر به من بخشید ه است «یعنی ارث نیست » و من شاهد می آورم . ابوبکر گفت : دلیل خود را بیاور. شما به آیه «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا [1]» اشاره فرمودید. گفت به کسی که کلامش حجت است شاهد بیاور . یعنی زبانم لال ؛ پناه برخدا ؛صدیقه کبری ؛راستگوترین زن عالم، سیده زنان اهل بهشت دروغ می گوید؟ یعنی آنکه به گفته پیامبر خشم خدادر گروی خشم اوست ورضای خدادر گروی رضای او باید کلامش بواسطه کسی دیگر تأیید شود ؟ بانوی من! جسارت حد و مرز نمی شناسد؛ بخصوص دروادی جهالت. ولی شما پذیرفتید. شما عصاره صبر ید. شما اسوه استقامتید . فرمودید: باشد شاهد می آورم . امیرالمومنین وامام حسن وامام حسین علیهم السلام وام ایمن و اسماءآمدند و به همه آنچه شما فرموده بودید شهادت دادند .ام ایمن کسی بود که پیامبر در حقش فرموده بودند .ام ایمن زنی از اهل بهشت است .عمر گفت :علی همسر اوست ؛حسن وحسین هم پسران او هستند ؛ ام ایمن هم خدمتکار اوست اسماء هم خدمتگذار فاطمه بوده و به نفع بنی هاشم شهادت خواهد داد.عجب !پس وا اسلاماه! وا محمداه! خلیفه نشنیده است این کلام پیامبر را که: الحق مع علی وعلی مع الحق یدورمعه حیثما دار. حق با علی است و علی باحق است. حق به دور می گردد. حق دنباله روی علی است. هر جا علی باشد حق حضور می یابد. این کلام به آیه قرآن می ماند ؛ نص صریح کلام پیامبر است پیامبر آنقدر این کلام را درزمان حیات خویش تکرار کرده است که هیچکس ناشنیده نماند و این یعنی کلام علی حکم است. عین عدالت است و اطاعت می طلبند . خلیفه در محضر آب دنبال خاک برای تیمم می گشت . امیرالمومنین به شما فرمودند: باز گردتاخداوند بین ماواینان حکم کند که او بهترین حکم کنندگان است. شما به حال غضب برخاستید و فرمودید :خدایا! این دو بر حق دختر پیامبرت ظلم کردند. خدایا به شدت اینان را مأخوذ فرما. سپس محزون و گریان از نزد آنان بیرون آمدید. باردیگر به امر امیرالمومنین نزد ابوبکر رفته و به او فرمودید اگر فدک ملک تو هم بود ومن از تو می خواستم که آن را به من ببخشی برتو واجب بود آن را به من بدهی. خلیفه خلع سلاح شد. گفت: باشد فدک ازآن تو. فرمودید : بنویس و خلیفه نوشت که فدک از آن زهرا ست. توطئه و باز هم توطئه. آنان هرگز حاضر به بازگرداندن فدک نبودند. ولی استدلالهای دندان شکن شما کاررا به مراحل حساسی منتهی کرده بود ونقشه جدیدی برای حل این مشکل طرح کردند. عمر در راه شما را دید وگفت :ای دختر محمد این نوشته همراه توچیست؟فرمودید:نوشته ای است که ابوبکر برای باز پس دادن فدک نوشته است. گفت: آن را به من بده. شما ابا کرده و آن را ندادید. در اینجا عمر که دید از راه عادی نمی تواند آن را از شما بگیرد، با قساوت تمام در میان کوچه به شما اهانتی عظیم کرد. با پابه شما زد و به این اکتفا نکرد اهانتی عظیمتر انجام داد. سپس به زور نوشته را از دست مبارک شما گرفته و آب دهان بر آن انداخت و نوشته هایش را پاک کرد و آن را پاره نمود. در آن حال خطاب به عمر فرمودید: چه خبر است خدابه تو مهلت ندهد وتورا بکشد و شکمت را پاره کند. .امیرالمومنین علیه السلام در خانه منتظر بودند. وقتی پشت در آمدید ایشان به استقبال شما آمدند و فرمودند ای دختر پیامبر چرا اینگونه غضبناک هستی ؟شما جسارت عمر را باز گو کردید امیرالمومنین به شما فرمودند:آنچه نسبت به من و پدرت مرتکب شده اند از این بالاتر است . ناگهان تصمیم غریبی گرفتید اعلام کردید که به مسجدمی روید و سخنرانی می کنید. آخرین حربه ای که در دست مظلوم می ماند ؛اظهار مظلومیت است و افشاگری. باشد تا حجت بر همگان تمام شود. خبر مثل رعد در فضای مدینه پیچید و شهر را لرزاند. فاطمه به مسجدمی آید. دخت پیامبرمی خواهد سخنرانی کند. مسجد به طرفة العینی غلغله شد .آرام اما با شکوه ووقار از خانه در آمدید. چون پا گذاشتن ماه در عرصه آسمان. زنان بنی هاشم چون ستارگان شب تیره ؛دورماه وجودتان را گرفتند وجلال و جبروتتان را تا مسجد همراهی کردند. وقتی شما قدم به مسجد گذاشتید، نفس در سینه مسجد حبس شد. در پشت پرده ای که به دستور شما آویخته شده بود قرار گرفتید و مدتی فقط سکوت کردید ؛سکوتی که یک دنیا حرف درآن بود و آنها که گوش شنیدن این سکوت را داشتند ضجه زدند . بغضی که راه گلوی شما را گرفته بود جز با گریه کنار نمی رفت گریه شما بغض مسجد را ترکاند و بعد سکوت کردید وسپس لب به سخن گشودید . برگرفته از کتاب کشتی پهلو گرفته، نوشته مهدی شجاعی
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط منتظر
|
|
||
|
|
|
|
|
شیعیان ! مهدی غریب و بی کس است . جان مولا معصیت دیگر بس است . شیعیان ! بس نیست غفلت هایمان ؟ غربت و تنهایی مولایمان ؟! اللهمّ عجل لولیک الفرج |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط منتظر
|
|
||